تبليغاتX
همنفس شبهای تنهایی


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .


صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .


روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .


مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .


هیچ کس اونو نمی دید .


همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن


همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .


از سکوت خوششون نمیومد .


اونم می زد .


غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .


چشمش بسته بود و می زد .


صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .


بدون انتها , وسیع و آروم .


یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .


یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .


تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .


چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .


چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .


احساس کرد همه چیش به هم ریخته .


دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .


سعی کرد به خودش مسلط باشه .


یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .


نمی تونست چشاشو ببنده .


هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .


سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .


دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .


و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .


یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .


چشاشو که باز کرد دختر نبود .


یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .


ولی اثری از دختر نبود .


نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .


چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .


....


شب بعد همون ساعت


وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .


با همون مانتوی سفید


با همون پسر .


هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .


و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,


مثل شب قبل با تموم وجود زد .


احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .


چقدر آرامش بخشه .


اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .


دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .


به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .


شب های متوالی همین طور گذشت .


هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .


ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .


ولی این براش مهم نبود .


از شادی دختر لذت می برد .


و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .


اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .


سه شب بود که اون نیومده بود .


سه شب تلخ و سرد .


و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .


دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .


اونشب دختر غمگین بود .


پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .


سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .


دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .


ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .


نمی تونست گریه دختر رو ببینه .


چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو


به خاطر اشک های دختر نواخت .


...


همه چیشو از دست داده بود .


زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .


یه جور بغض بسته سخت


یه نوع احساسی که نمی شناخت


یه حس زیر پوستی داغ


تنشو می سوزوند .


قرار نبود که عاشق بشه ...


عاشق کسی که نمی شناخت .


ولی شده بود ... بدجورم شده بود .


احساس گناه می کرد .


ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .


...


یک ماه ازش بی خبر بود .


یک ماه که براش یک سال گذشت .


هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .


چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .


و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .


ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...


آرزوش فقط یه بار دیگه


دیدن اون دختر بود .


یه بار نه ... برای همیشه .


اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر


با همون پسراز در اومد تو .


نتونست ازجاش بلند نشه .


بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .


بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .


دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .


دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون


و برای خود اون بزنه .


و شروع کرد .


دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .


و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .


نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .


یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .


چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .


سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .


سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .


- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟


صداش در نمی اومد .


آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :


- حتما ..


یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش


فقط برای اون


مثل همیشه


فقط برای اون زد


اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد


نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه


پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره


دختر می خندید


پسر می خندید


و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید


آروم و بی صدا


پشت نت های شاد موسیقی


بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد                             

 



ارسال شده در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 10:26 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


دلم می خواهد چیزی بنویسم،نامه ای ،شعری ،درد دلی...
اما دلم گرفته است...یادش بخیر،اون روزها،دلم كه می گرفت،حالی بود برای نوشتن!
اون روز ها دلتنگ بودم...ولی امروز دلم برای همون  "دلتنگی ها" ، تنگ شد ...
راستش میان خاطره و تداعی دست و پا میزنم.
میان فراموش شده ها غرق می شوم...
یادش بخیر ...
یادش بخیر سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها...
 اگر تو هم جای من بودی، دلت می گرفت جز خاطراتت چیزی برای مرور كردن داشتی؟!
تو اگر جای من بودی غوطه ور در یك دریا تداعی جز دست و پا زدن چه می كردی؟!
اینها سیاهی نیستند،اینها خاطره ها و تداعی های من هستند.
برای من گنجهای زیر خاكی كه هروقت دست و بالم خالی می شن به آنها پناه می برم...
هروقت دلم می گیره ،یاد اون روزهای اول می افتم،یاد سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها...
یاد دلتنگیها،درد دلها....یاد انتظار كشیدنها و لحظه شماریها...یاد دست خالی و دل پر بازگشتنها...
شاد می شوم...لذت می برم...با تمام وجود....شادی تنها خندیدن نیست....اونهم در این غمكده!
اشتباه ما دل بستنهای ماست...دل بستن آغاز دل كندن است...
صمیمی ترین دوستها و همراهان هم وقتی بی حوصله می شوند،می رن...
دل نباید بست...باید لذت برد...باید از دوست داشتنیها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد... 
یادش بخیر دوباره
وقتی كه چشمام روی هم بسته میشه
وقتی دلم از زمونه خسته میشه
چشمامو دریا می كنم
یاد قدیما میكنم .
یادش بخیر اون قدیما.اون وقتی كه بچه بودیم .
اون وقتی كه فقط و فقط از زندگی بازی كردن و خوشحالی رو بلد بودیم.
 اون وقتی كه كنار مامان و بابا و خانواده یه جمع صمیمی داشتیم .
اون وقتی كه فارق از همه دنیا و سختیها و مشكلات از زندگی فقط خندیدن بلد بودیم .چه روزایی بود .
اون روزا كه همه عشق و فكرمون این بود كه كی بزرگ میشم ، غافل از اینكه بزرگ شدن تازه اول همه سختیهاست.
اون موقع ها كه صدای خنده هامون همه فضای خونه رو پر می كرد .
 اون وقتی كه با بچه های كوچه بازی می كردیم و سر كوچكترین و كمترین چیزا با هم قهر می كردیم .
 اما دلامون اینقدر پاك و صاف بود كه در عض كمتر از یه ربع ساعت همه چیزو فراموش می كردیم .
یادش بخیر بچگی هامون ......



ارسال شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 11:14 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


آتش و دریا

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

« دکتر علی شریعتی »



ارسال شده در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 21:30 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

 

 هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این

"خودم" کیست؟ کدام است؟

هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در

چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟

می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد

کیست؟

اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

 

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

 

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟

! 

   « دکترعلی شریعتی »

 

( هبوط در کویر ) 

 



ارسال شده در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 20:9 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

 

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

 

« دکتر علی شریعتی »

 

 

 

 



ارسال شده در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 20:8 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


.. و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود

عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ،

 جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ،

 دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ...

هزاران گروه كه هر يك را حالي بود.

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هایت.

خدا گفت : چه ميبيني ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده ای ....

 خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد.

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم. توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند. و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان. هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد. خدايا سوختيم .آتش گرفتيم . خنديديم بر ايمانت رقصيديم .خواستيم ولي نتوانستيم بوييديم . آرزو كرديم . التماس كرديم مانديم .ترانه خوانديم . دلخوش بوديم شديم . آمديم به نوازش دستانت آخر گمگشته اي بوديم پريشان احوال كه مرگ را به نظاره نشسته ايم و كبوتران را به شوق عبور از قفس نويد داديم و خوانديم و خوانديم قصه بيهوده ات را با مستي او و سرگذشت سلوك روحاني دلها را به نظاره نشسته ايم

 

 

 

 



ارسال شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:1 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

به تو نرسیدم اما خیلی چیزا  یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دورغ بگم

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره

یاد گرفتم  توی زندگیم برای اینکه بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم

یاد گرفتم هیچ وقت بهش فرصت جبران ندم

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم.....

می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه

تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه

تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه و گرنه اون تو رو می شکنه

می خوام بشم همون آدم قبل

کسی که از سنگ بود و دور و برش دیواری از سکوت و بی تفاوتی

دو روز دنیا ارزش این رو نداره که بخواد همش به غم و غصه بگذره

می خوام برم جایی که هیچ کسی من رو نشناسه

اینجا نمی تونه جزیره بهشت من باشه

می خوام تنها باشم

از خودم هم دور باشم

اصلا نباشم

 



ارسال شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:3 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

بین دو راهی موندم تو کوچه های غربت


انگار که نا نداره پاهام برای حرکت


می نویسم رو دیوار از درد این غریبی


از اون روزای رفته روزای ناشکیبی


از بوی خوب گلها تو باغچه محبت


از زخم کهنه دل تو روزگار غربت


از سرزمین غمها نامه برات نوشتم

 

تا که تو هم بدونی چی شده سرنوشتم

 

 ** پرشین وی **  

 

با غرور بی دلیلت منو آزار نده


به منه خسته و بی حوصله هشدار نده

 
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه


به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده


به خدا من خودم رفتنیم


واسه دیگران تو شمعی


واسه من خاموش و غمگین


برای خودی تو دردی


واسه غریبه تسکین


واسه دیگران حقیقت


واسه من عین سرابی


برای همه ستاره


واسه من مثل شهابی


وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن


بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

 

بخدا من خودم رفتنیم

 

بخدا

 

بخدا

 

   بخدا ....

 



ارسال شده در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 20:30 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


یک دختر زیبا راه می رفت در دورنمای دید آدم. آدم نگاه می کرد و انگار در اعماق وجودش چیزی می شکفت که نمی دانست چیست. شاید مثل حسی که جوانه کوچکی زمان سر در آوردن از خاک دارد. اما حس آن جوانه را تا به حال چه کسی دیده و چه کسی حس کرده است به جز خود آن جوانه؟... حس آدم هم از همین نوع بود.

دختری زیبا راه می رفت در دورنمای دید آدم. در یک باغ پر از گل و درخت و نور...گل های باغ همگی سفید و سرخ بودند و ساقه های سبزشان از جوی ها سیراب می شد. دخترک گل ها را یک به یک کنار می زد و نزدیک می شد. گاهی پیچکی را دور می زد و گاهی با دستش شاخه درخت اناری را به کنار می راند. موهایش را از پشت بافته بود. به سوی آدم می آمد. قدم به قدم... آدم نگاه می کرد. دختر پاهای برهنه اش را با دقت روی خاک باغ می گذاشت. عاقبت رسید به آدم. به فاصله یک جوی آب کوچک از آدم ایستاد. آدم به چشم های خاکستری حوا نگاه کرد و حوا به چشم های مشکی آدم... لبخند زد. آدم دستش را دراز کرد. حوا دست آدم را گرفت و از روی جوی پرید. لحظه ای بعد دختر در آغوش آدم بود. حوا بدن آدم را بویید. آدم نخستین بوسه بشری را خلق کرد...

از دور دست می آیی... می نشینی کنار من. اینجا دامنه کوه زیباییست. بهار فرش سبز رنگی زیر پایمان انداخته است. بقچه را باز کن تا چیزی بخوریم. چه هوایی است... خدای من. نان و پنیر و سبزی معطر کوهی... می خندی... چه زیبا می خندی...

تو معنی زندگی می دهی. حوا یعنی زندگی... زنده... در کنار آدم. دوستت دارم حوا. بیا در باغ گشتی بزنیم...

آدم دست حوا را گرفت. در باغ دویدند. روی زمین دراز کشیدند. حرف زدند، خندیدند. شنا کردند... سراسر باغ مملو از نوری بود که گرمابخش عشق آدم و حوا بود.

حوا نشست روی زمین. دست آدم را هم گرفت و با خود نشاند. دستش را به میان موهای آدم برد. موها را نوازش کرد. آدم دستش را به سمت گردن حوا برد. نوازش کرد. موهای دختر را عقب زد. عاقبت سرش را جلو برد و پیشانی حوا را بوسید.

صبح، در میان باغ بهشتی، نوری تلالو می کرد که برگ درختان از بازتاب آن می درخشید. برگ درخت زیتون به رنگی و برگ درخت انگور به رنگ دیگر. گندم ها طلایی رنگ می شد. از همه زیبا تر اما برگ درختان سیب بود و میوه های سرخ رنگ آن. سبز ِ سبز، سرخ ِ سرخ. درخشان و دلفریب...

موسیقی باغ بهشتی همیشه در اوج بود. پیانو در گوشه باغ قرار داشت. آنجایی که حد فاصل مزرعه کوچک گندم و باغ انار بود. کنار جوی آب..

فرشته ای پشت پیانو نشسته است و می نوازد. آهنگی آرام و ساده و دلنشین. فرشتگان کُر می خوانند... صدایشان در باغ بهشتی طنین افکن است.

آدم و حوا کنار جوی آب نشسته اند. زن در چشمهای مردش نگاه می کند. آدم لبخند می زند. نگاه حوا به میان باغ می گردد. روی درختان و میوه ها می چرخد و روی درخت سیب می ایستد. آدم هم نگاه می کند. سیب... ولی دست زدن به آن درخت ممنوع است! آدم با ناباوری به صورت حوا نگاه می کند. چشمان حوا ملتمسانه نگاه می کند. آدم سری تکان می دهد و با اخم سرش را به سمت دیگری برمی گرداند. صدای نواختن پیانو هنوز در باغ به گوش می رسد. گروه فرشتگان همچنان کُر می خوانند. با صدایی غمگین...

غروب می شود...

نور باغ بهشتی کمرنگ شده است. آدم از کنار سبزه ها می گذرد و روی تخته سنگی می نشیند. کمی آن سو تر رهبر ارکستر ایستاده است و نوازندگان را رهبری می کند. صدای موسیقی این بار کمی سنگین است. فرشته ای با صدای آلتو مشغول خواندن است. آدم فکر می کند... رهبر ارکستر در اوج ضرب دادن دستانش را به شدت تکان می دهد. بعضی مواقع چشمش را می بندد و لطافت موسیقی را به نوازندگان منتقل می کند. گاهی اوقات چشمانش گشاد می شود و دستش را با حرارت تکان می دهد. نوازندگان زهی هماهنگ با هم آرشه می کشند. موسیقی کمی حالت سکون به خود می گیرد... فقط صدای ویلن سِل به گوش می رسد ... آن هم خیلی آرام....

حوا در آنسوی باغ است. مردمک چشم های آدم او را می بیند... حوا نزدیک درخت سیب می شود ... باز هم موسیقی به اوج می رود... صدای خوانندگان کُر دوباره حجم می گیرد. رهبر ارکستر با شدت دستش را تکان می دهد و به عقب و جلو خم می شود... فرشتگان با صلابت می نوازند... آدم وحشت زده نگاه می کند... دهانش باز مانده است... خشکش زده... دست حوا به سمت سیب سرخ رنگ دراز می شود... سیب را لمس می کند... سیب را از درخت می کند... موسیقی در اوج به ناگاه پایان می پذیرد... در باغ بهشتی دیگر از نور و موسیقی خبری نیست... غروب تلخ رنگی است...

صدای اذان می آید...

الله اکبر...

الله اکبر

نگاه آدم و حوا گره می خورد. بر چهره ها غم سنگینی می کند. زن از میان باغ به سوی مردش بر می گردد. زیبایی ها کم کم از میان باغ رخت بر می بندند. باغ تاریک تر و تاریک تر می شود. حوا سیب را به زمین می اندازد. میان پاهای برهنه اش. دستش را دور کمر آدم حلقه می کند و می گرید... آدم رویش را بر می گرداند.

باغ بهشتی تاریک تاریک شد. بشر پا به نخستین شب زندگی خویش گذاشت. شبی تاریک ِ تاریک ِ تاریک... و با سیبی سرخ رنگ به بهای از دست دادن باغ بهشتی.

 

 

 

 



ارسال شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 20:30 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


در استانه ی مسجد الحرامی، اینک کعبه در برابرت!

 

 

            یک صحن وسیع و در وسط ، یک مکعب خالی و دیگر هیچ!

 

 

            ناگهان بر خود می لرزی با حیرت ، در شگفتی !

 

 

            این جا ..... هیچکس نیست ، این جا ..... هیچ چیز نیست.....

 

 

            حتی چیزی برای تماشا !

 

 

            ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچ کس نیست ،

 

 

            هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد ،

 

 

            احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز ،

 

 

           احساست ناگهان کعبه را رها می کند و در فضا پر می گشاید و

 

 

          آنگاه مطلق را حس می کنی!

 

 

         ابدیت را حس می کنی و کم کم می فهمی که  تو به زیارت نیامده ای ، تو حج کرده ای،

 

 

         اینجا سر منزل تو نیست ، کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود ،

 

 

         این تنها یک علامت بود ، یک فلش

 

 

         فقط به تو جهت را می نمود ،

 

 

        تو حج کرده ای

 

    

        آهنگ کرده ای

 

 

        آهنگ مطلق به حرکت ، به سوی ابدیت ، حرکت ابدی

 

 

        رو به او ، نه تنها کعبه !

 

 

        کعبه آخر راه نیست ، آغاز است!

 

 

        " حج.... دکتر علی شریعتی"



ارسال شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 10:21 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


آیا مرا دوست داری؟

«برای آنچه که می توانی باشی، چیزی جز عشق و رحمت برایت ندارم، ولی برای آنچه که اکنون هستی ، از تو متنفرم»

****

زمانی که پا به قلمرو بی دهنی می گذارید دیگر من از بین می رود و کسی وجود ندارد تا مغرور باشد، کسی نیست تا فروتن باشد . مغرور بودن، فروتن بودن ، اینها تمام بازیهای نفس اماره است .

انسان واقعی نه مغرور است نه متواضع . او دیگر با نفس خویش هم هویت نیست . پس مرجع گفتار و کردارش ، شخصیت کاذب و نفس خودش نیست. او در واقع تنها یک آینه است: حالت غایی را باز می تاباند.

****

به آرامی با زندگی پیش می روی، و به تدریج دیگر جدا نخواهی ماند و با زندگی حکرت خواهی کرد دنبال کردن زندگی یعنی مذهبی بودن.

از هم چیز استفاده کن ولی مالک چیزی نباش با مردم ارتباط داشته باش، ولی جزئی از رابطه نباش . رابطه داشتن چیزی است و ارتباط چیزی دیگر . ارتباط تو را به بند نمی کشد ، ولی رابطه قید وبند است.

مردم را دوست بدار ، ولی حسود نباش، مالک دیگر ان نباش، با هر تعداد افراد که مایلی ارتباط داشته باش، ولی آزاد باش و بگذار آنان نیز از تو آزاد باشند.

****

آنگاه که نفس ناپدید گردد، زخم درون تو نیز محو می گردد ؛ تو شفا می یابی ، تو «کل» هستی، و نفس بیماری توست . وقتی نفس ناپدید شود ، تو دیگر خفته نیستی ، تو شکفتن را آغاز می کنی . تو شکوفایی همراه با جریان عظیم هستی را از سر می گیری.

اگر شخص مکاشفه گر و عاری از منیت باشد، آنگاه الوهیت از میان او جریان می یابد و بسته به ظرفیت ها و امکانات بالقوه اش اشکال مختلفی به خود می گیرد آنگاه همه چیز مطلوب و به جای خویش است.

****

و نخستین تغییر بنیادی هنگامی روی می دهد که تو تعارض با هستی  را کنار بگذاری. این تنها منظور همه ادیان بزرگی است که بر ترک نفس تاکید دارند.

آنها می گویند: «دست از کشمکش بر دار»

وقتی  تو با دقت کامل به گوش می دهی، خود را فراموش می کنی . اگر نتوانی خودر ا فراموش نکنی ، هرگز گوش نمی دهی . چنانچه بیش از حد درباره خودت خود آگاه باشی ، فقط وانمود می کنی که داری گوش می دهی تو گوش نمی دهی . هنگام گوش دادن تو فقط یک گذرگاه می شوی – یک کنش پذیری، یک قابلیت دریافت؛ یک قابلیت پذیرش زنانه .

وقتی به کسی نگاه می کنی، متهاجمی و وقتی به کسی گوش می دهی پذیرشگری . به همین دلیل هم نگاه کردن بیش از حد به کسی حرکتی زشت، غیر مودبانه و خالی از نزاکت محسوب می شود. حد معینی برای نگاه کردن وجود دارد: به گفته روان شناسان سه ثانیه! اگر سه ثانیه به کسی نگاه کردی، مشکلی نیست، قابل تحمل است . بیش از سه ثانیه ، تو دیگر نگاه نمی کنی – خیره می شوی ، داری طرف را می رنجانی ؛ تو داری به حریم او تجاوز می کنی .اما گوش دادن هیچ محدودیتی ندارد، زیرا گوش ها نمی توانند حریم کسی را بشکنند. آنها صرفا همانجایی که هستند باقی می مانند.

****

آدمی که واقعا زنده است فردی خود انگیخت هاست واین خود انگیختگی رایحه دل انگیز بی ذهنی است. اما ذهن تکراری است؛ همیشه در چرخه هایی در حرکت است . ذهن یک ساز و کار است : تو آن را با دانش تغذیه می کنی وآن همان دانش را تکرار می کند . ذهن بارها و بارها همانند دانش را نشخوار می کند.

خلاق باش ! نگران کاری که می کنی نباش- آدم باید خیلی کارها انجام دهد –اما هر کاری را خلاقانه ، از روی اخلاص و ایثار انجام بده . آنگاه کار تو به نیایش مبدل می شود، هر کاری که انجام بدهی عبادت است و هر آنچه می کنی، بردن قربانی به پای محراب است.

****

اگر عاشق باشی ، خواهی دید که کل هستی دارای فردیت است بی جهت انرژی ات را صرف کشیدن و هل دادن نکن . با دقت نگاه کن ، با اشیاء ارتباط بر قرار کن ، از آنها کمک بگیر – تا مقدار زیادی از انرژی حفظ گردد.

****

یگ چیز اساسی را بیاموز . به هر کاری که دوست داشتی و عاشق انجام دادنش بودی ، دست بزن وهرگز طالب قدرشناسی دیگران نباش، که این گدایی است.

****

یک آفریننده باید قادر باشد که اجمق به نظر بیاید. او باید این به اصطلاح آبرو و حیثیت را به مخاطره بیاندازد . به همین دلیل هم همیشه شاعران ، نقاشان ، رقصندگان، موسیقی دانان را می بینی که آدم های چندان آبرومند و محترمی نیستند.

وقتی کسی به شیوه جدیدی پاسخ می دهد، باید برایش ارزش قایل شد. هیچ پاسخ صحیحی نباید در بین باشد. پاسخ صحیح واحدی وجود ندارد. پاسخ فقط یا احمقانه است یا هوشمندانه . دسته بندی درست و نادرست خودش اشتباه است ، هیچ پاسخ درست و نادرستی وجود ندارد.

****

وقت فکر کردن تو از دیگران جدا هستی ، زیرا افکاری در ذهنت به تجلی و درخشش در می آیند که با افکاری در ذهنت به تجلی و درخشش در می آیند که با افکرا فردی دیگر متفاوت است . اما اگر هر دو خاموش باشید ، آنگاه همه دیوارهای موجود در بین شما دو نفر محو می گردد . دو سکوت نمی تواند دو تا باقی بماند . آنها یکی می شوند. واژه دین واژه ای زیباست و از ریشه ای مشتق می شود که معنایش گرد هم آوردن کسانی است که از روی ناآگاهی و جهل متفرق گردیده اند ، به دور هم جمع کردن آنها ، بیدار کردن آنها، به طوری که بتوانند ببینند که از هم جدا نیستند.

****

وقتی هیچ خاطره روان شناختی وجود نداشت ، خاطره واقعی بسیار دقیق است زیرا خاطره روان شناختی مزاحم  است . وقتی شما از لحاظ روانی دچار آشفتگی هستی ، چطور می توانی چیزی را دقیقا به خاطر بیاوری ؟ این کار غیر ممکن است ! تو عصبی هستی ، همه چیز را بزرگ می بینی ، و داستان جدیدی سر هم می کنی . دیگر نمی توان به تو اطمینان کرد.

****

اجازه نده زندگی ات به یک تشریفات مرده صرف مبدل شود. بگذار لحظه هایی توجیه ناپذیر هم در آن خودی نشان بدهد، بگذار کارهایی چند از تو سر بزند که مردم خیال کنند عقلت کمی پاره سنگ بر می دارد ، کمی لودگی در حاشیه همیشه مایه سرور و شادمانی عظیمی در توست و آن گاه معنا امری ممکن خواهد بود.

 

 



ارسال شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 14:0 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


سلام خدمت دوستان عزیز امروز هم با یک آپ دیگه در خدمتتون هستم یکی از دوستان توی بخش نظرات ازم خواسته بود که یک چراغ توی ویم روشن کنم و یه مطلب علمی بزارم توی وبم. ولی آخه وبلاگهای عاشقانه چه ربطی به مطالب علمی داره البته خودم هم توی این فکر بودم که یه چراغ جدید توی وبم روشن کنم ولی فکر نمی کنم که توی این وبلاگ بشه مطالب علمی که پر از قانونهای فیزیک و شیمیه گنجوند . ولی قول میدم به زودی موضوعات وبلاگ رو به سمت دیگه ای ببرم تا دیگه از این یکنواختی در بیاد . شاید هم یه وب دیگه با مطالب علمی تاسیس کردم  با این حال دوست عزیز ممنون که نظرتون رو گفتین  .

 

شبي خواب ديدم . خواب ديدم درطول ساحل با پروردگارم قدم ميزنم.


سراسر آسمان صحنه هايي از زندگي ام را نشان ميداد.براي هر صحنه ،به دو رديف رد پا روي شن توجه کردم . يکي به من تعلق داشت وديگري به خداوند.


وقتي آخرين صحنه در مقابلم نمايان شد،باز به رد پاها نگريستم.فقط يک رديف رد پا باقي مانده بود.


همچنين متوجه شدم که اين در بدترين واندوه بارترين اوقات زندگي ام اتفاق افتاده بود .مضطرب شدم واز پروردگار پرسيدم:


پروردگارا،تو گفتي که از هنگامي که من تصميم گرفتم از تو پيروي کنم ،تو تمام راه را با من گام خواهي برداشت،اما من متوجه شدم که در طي سخت ترين اوقات زندگي ام فقط يک رد پا وجود دارد،نمي فهمم چرا،وقتي به تو بيشتر احتياج داشتم ،تو مرا ترک کردي ؟؟؟


پروردگار پاسخ داد:فرزند عزيزم ،من تو را دوست دارم وهرگز رهايت نمي کنم.


در دوران آزمون ورنج تو ،وقتي فقط يک رديف رد پا مي بيني زماني است كه من تو را در آغوشم مي بردم




ارسال شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 15:14 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 
 
Photobucket

از نگاه همیشه منتظرم


از چشمان بارانیم


ازبوسه های نشکفته ام


بنویسم برایت از ترسم


ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن

 
بی تو گفتن وبی تو خواندن


بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم


در گنج عزلت تنهایی ام

 
بنویسم برایت از معنای زندگی


از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم


زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم

 
من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم


من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم


معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است


زندگی یعنی عشق

 
Photobucket 
__._,_.___


ارسال شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 20:8 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

این متن قشنگ رو یکی از دوستان برای من ایمیل زده بود دیدم خیلی قشنگه توی وبلاگ زدم تا شما دوستای خوبم هم ازش لذت ببرید

در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود چهره ام نورانی و چشمانم پر فروغ بود.

اما اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است !

خسته هستم و پاهای خسته تحمل این جسم سنگینم را ندارد.

دست روی شانه هایم میکشم

خالی هستند و خبری از بالهایم نیست !

بغض مانند سنگ گلویم را می گیرد احساس خفقان میکنم.

صدای قران به گوشم میرسد

 به یاد بهشت میافتم.

آنجا که سرای من بود و اکنون نیست.

دلم می خواهد آنجا باشم آنجا که قصر نور بود.

نزدیک خدا بود.

 
Persianway_group
 

بهشت که بودم نزدیکترین جا به خدا جایگاهم بود

روی شانه هایم دوبال سفید رنگ بود.

پیراهنم دیبای سبز رنگ بود

فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود.

و دلم از غصه عالم خالی بود.

روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه کردند

آنروز از آسمان زمینیها باران فرو ریخت اما در آسمان ابری نبود.

لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود که معنایش را ندانستم.

آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم

وزمین دنیا فرش زیر پاهایم شد.

در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس میکردم اما اینجا به هر کجا که میروم

خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم.

آنروز فرشتگان می گریستند اما من شادمانه می خندیدم.

آنروز به خدا گفتم نمی خواهم کسی همراهم باشد

گفتم از اینکه همیشه فرشته ای مرا مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها به سفر بروم

به زمینی که گمان میکردم زیباست.

آنروز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : برو

و من تنها از بهشت بیرون آمدم.

به یاد دارم از همان لحظه که پا از سرای بهشت بیرون گذاشتم احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت.

و احساس کردم چقدر از خدا دور شدم.

هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهرهام لباس تنم عوض میشد!

حتی بالهایم را از دست دادم!

اما آنروز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود .

به یاد دارم آنزمانی را که در بهشت بودم

آنروز خدا به من گفت هر گاه دلتنگ شدم خدارا صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم.

اما من معنای دلتنگی را نمی دانستم.

و خداوند گفت : خواهی دانست.

آنگاه به فرشته ای که در کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد دهد چگونه دعا کنم.

و من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست ؟

کاش هیچگاه از بهشت بیرون نمی آمدم کاش از خدا نمی خواستم تنها باشم کاش همان فرشته را همراهم میکرد

تا مرا از این تباهی نجات میداد.

 
Persianway_group

 

بوی خوشی می آید همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانیست

کسی دستهایم را میگیرد و در کنار هم می گذارد و می گوید:

دعا کن.

باورم نمیشود اما او فرشته ای هست که همیشه همراهم بود.

در خاموشی سخن می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت:

از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما خداوند حتی اگر تو نیز اینرا بخواهی او هر گز اینرا برایت نمی خواهد و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد.

گریه می کنم آنقدر که نمی دانم چند قطره میشود؟!

و باری دیگر از آسمان دنیا باران فرو میریزد بی آنکه ابری در آسمان باشد!

و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که اینبار از شوق بازگشت من میگریستند

برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند دعا می کنم.

و در حالیکه به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم:

تو را سپاس که به من فرصتی دوباره  دادی.

سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای خود بازگردم.

فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است.



ارسال شده در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 10:0 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


آري آغاز راه دوست داشتن است،


گرچه پايان راه ناپيداست،

 
من به پايان دگر نينديشم،


 

كه همين دوست داشتن زيباست!

براي تو مي نويسم تويي كه عزيزتريني واسه من!


 

همين امروز براي من مهمه، همين امروزي كه تو ، وجودت، قلبت بمن تعلق داري!


 

ديگه نميخوام به چيزاي فكر كنم كه روحم رو آزار ميدن!


 

نميخوام به اين فكر كنم كه شايد فردا نباشي!


 

ميخوام اين برام مهم باشه، كه الان زنده هستم و ميتونم با تمام وجودم دوستت داشته باشم!


 

مهم اين كه الان ميتونم بهت عشق بورزم، ميتونم در كنارت باشم!


 

ديگه برام اهميتي نداره فردا چي ميشه، نميخوام اجازه بدم فردايي كه نيامده و نميدونم چي ميخواد بشه امروزم رو خراب كنه!


 

آري امروز هستي و همين براي من كافيست!!

 

 



ارسال شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 15:29 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ‌تر از تلخ در تاریخ که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرّم بود

مدینه نه که حتی مکّه دیگر جای امنی نیست تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر درد آلود کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

دلش می‌خواست می‌شدآب شد از شرم،اما حیف دلش می‌خواست صد جان داشت امّا بازهم کم

 بود  اگر در کربلا طوفان نمی شد کس نمی‌فهمید چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود



ارسال شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 15:21 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


دریا را بی کناره می خواهم ستاره را بی خاموشی

 

دلم نمی خواهد ساحل آرامش دریای آبی را بر هم زند

 

من نمیتوانم ببینم مرغ عشق می گرید شقایق پژمرده میشود عشق میمیرد

 

سایه ها گم میشوند و تو...

 

وتو دور میشوی

 

من در سایه سار تنهایی تنها تو را یافتم

 

تو که از نسیم روانتری و از آب لغزنده تر

 

تویی که چون چشمه از دل کوه فوران میکنی

 

می خواهم به آبی دریا بپیوندم می خواهم آسمان را بی ابر ببینم

 

دوستت دارم ای نسیم صبحگاهی می خواهم به طلوع تو غروب کنم

 

و فریاد سرشار از بودن تو سر دهم می خواهم بی پروا بال بزنم

 

میخواهم آسمانی شوم و دیگر از شاهین و عقاب و دام نترسم

 

می خواهم شوق پرواز را احساس کنم بی غصه سقوط

 

میخواهم همان رنگی باشم که هیچکس ندید

 

رنگی که برق شادی را مهمان چشمانت کند

 

می خواهم گنجی باشم که هیچکس نیافت

 

همیشه میخواستم دست نیافتنی باشم دور از دسترس همه و در چنگال تو باشم

 

می خواهم آزادترین زندانی باشم درون قفسی باشم که همیشه باز باشد به روشنی

 

قفسی که میل به رفتن و گسستن را نداشته باشم قفس وجود مسجود تو

 

می خواهم آسان باشم برای تو و سخت باشم برای دنیا

 

شاید اینها را هیچگاه نشنوی گر چه هر روز میشنوی هر روز برایت می سرایمشان...

 



ارسال شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 11:57 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

سکوت نه از بي صداييست.

 

  نفس هست و حرف هم.

 

  ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.

 

  سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.

 

  سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي.

 

  از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.

 

  سکوت از فريادهاي در گلو مانده است

 

  و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.

 

  همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن.

 

  جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است

 

  که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.

 

  از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانت هايي که به روزگار شده.

 

  نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

 



ارسال شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 22:11 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

تقدس ياسهاي خيس را به هوس شب برهنه نفروش 

 

يادت مي آيد ياسهاي خيس تا سپيده به ستايش آفتاب مي نشست؟

 

شايد خود ميدانست تنها آفتاب ناجي او از هرزگي شب برهنه است

 

يادت مي آيد تو خود ياس بودي و آفتابت خود عشق تنگ بلورت بود ؟ 

 

يادت مي ايد شبنم ياس همان اشکهاي چشمان غمگينت بود؟

 

غم نبود آن ترنم  عشق وجودت بود.

 

عشقي پاک که ريشه در اعماق معصوميت جودت داشت  به عشقت قسم :

 

از خيسي ي چشمان ياس تا خيسي ي لذت هوس فاصله ي عرش است تا فرش .

 

 



ارسال شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 11:50 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

رهايم كردي به زير پايت و رفتي فشارگامهايت مرا له نكرد اما

سرزنش نگاهاي پر غرور مرا در كنج تنهاييم فشرد

احساسم زير دستهايت جان گرفته بود،وقتي تو بودي

آه چه زود گذشت فوران اشك چشمايم بر فواره، نگاهت

خبر رفتنت را قاصدكها برايم آوردند

چه به تلخي در خود شكستم ،بي صدا

بروي تكيه گاهم را،شبنم نگاهم را وجهه وصله خورده،احساسم را بردي

به يغما بردي هستي ام را

قلبم خسته بود از اين همه شكستن

از اين همه تكه هاي پينه خوردن باور كن،خسته بود

خسته بود از رازي كه در نگاهت خفته بود

عروس حرفهايت بودم و عروسك دستانت

مرا شاباش كردي و بر سر تلخي پا شيدي

قاب بلوري چشمهايم از مرز ديدن تا سر حد نبودن گريست.

وقتي تو رفتي اشكهايم پر بود از ابهام رفتنت ،چرا؟!

شانه بر گيسوان عروس كدامين افتاب كشيدي كه از من گريختي

سرم بر روي زانوانت چه آرام آراميده بود

آن شبي كه براي آخرين بار گرمي نوازش تو را احساس كردم

چه ديدي كه اين گونه سرم بر زمين خورد

تنش غم اشكهايم را شنيدي؟!

كه در غلطيدنشان رنگ هستي از تو مي جستند

وفايم را به چه قيمتي ميان سياه بازار سرنوشت فروختي؟

و مرا شكستهءاخرين كلامت كردي كه

نمي خواهمت!خداحافظ.....؟



ارسال شده در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 21:57 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

خاك عاشقي مي داند ، گريه ميكند ، رنج ميكشد


و صبر ميكند ،سر به آستان مرگ ميگذارد ،بر شانه هايش گريه ميكند


اما نميميرد ، خاك عاشقي صبور است ،بر برگ هاي پاييز بوسه ميزند


تقدير جهان را عوض ميكند ،جوانه ها را بيدار، ودرخت ها را خواب ميكند


اما خود هرگز نمي خوابد ، خاك عاشقي صبور است ،كه سال ها و سال ها


برا آسمان صبر ميكند ، و من ، همانم ، كه از خاك آمده ام


چون خاك عاشقم ، و چون خاك ، روزي ، صبوري را هم خواهم آموخت


جبران خليل جبران

 



ارسال شده در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 22:17 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع

 

 



ارسال شده در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 21:9 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي

 

 

و يك دقيقه سكوت!

 

 

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

 

 

به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!

 

 

به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!

 

 

نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

 

 

 بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:

 

 

 اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!!

 

 

دريغ از همين حرف,

 

 

چه مي شود كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,

 

 

چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...

 

 

 حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت

 

 

شايد اين عزيزكرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!

 

 

 حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم, 

 

 

نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

 

 

 و براي تو پاره كردم.

 

 

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,

 

 

چه اسم قشنگت, چه نيامدنت

 

 

و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به

 

 

هم پيوند زد,

 

 

تاريخ نمي زنم!

 

 

 هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

 

 

حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم

 

 

و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,

 

 

راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني

 

 

و دور بريزي!

 

 

كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو!

 

 

 



ارسال شده در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 20:40 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


معراج

 

گفت : «آنجا چشمه خورشید هاست

 

آسمان ها روشن از نور و صفاست

 

موج اقیانوس جوشان فضاست . »

 

باز من گفتم که : «بالاتر کجاست ؟»

 

گفت : «بالاتر جهانی دیگر است

 

عالمی کز عالم خاکی جداست

 

پهن دشت آسمان بی انتهاست »

 

باز من گفتم که : «بالاتر کجاست ؟»

 

گفت : «بالاتر از آنجا راه نیست

 

زان که آنجا بارگاه کبریاست

 

آخرین معراج ما عرش خداست !»

 

باز من گفتم که : «بالاتر کجاست ؟»

 

لحظه ای در دیدگانم خیره شد

 

گفت : «این اندیشه ها بس نارساست !»

 

گفتمش : «از چشم شاعر کن نگاه

 

تا نپنداری که گفتاری خطاست

 

دورتر از چشمه خورشید ها ؛

 

برتر از این عالم بی انتها ؛

 

باز هم بالاتر از عرش خدا

 

عرصه پرواز مرغ فکر ماست . »

 

فریدون مشیری



ارسال شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 20:57 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

"بينوايي" با پاي برهنه جوي ها را در جستجوي نگيني-شايد- مي پيمايد

 

و تو در آن سوي جوي در خانه ي خود

 

 در جستجوي هيچ

 

در زنجير زمان ، به گمانها بسيار خوشبخت تر از او

 

 

 

او به دنبال هدفي ، آزاد ، جهان را مي نگرد

 

و تو به دنبال خوشبختي

 

 در باتلاق هيچ در حال غرقه شدن ؛ كور و بينوا به دنبال هيچ

 

 به" بينوايي" در جوي به دنبال نگيني-شايد-

 

 مي خندي

 

گاهي هم به بينوايي و اشك ديدگانش مي گريي

 

و نمي داني

 

او خوشبخت ترين است و

 

                                            براي تو اشك مي ريزد...

 

 

 



ارسال شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 11:6 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

در کلاس روزگار،

درس های گونه گونه هست:

درس دست یافتن به آب و نان!

درس زیستن کنار این و آن.

 

درس مهر.

درس قهر،

درس آشنا شدن.

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!

در کنا این معلمان و درس ها،

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها، تمام عمر!

در کلاس هست و در کلاس تیست!

 

نام اوست: مرگ!

و آنچه را که درس می دهد؛

" زندگی " است!

                                      فریدون مشیری

 



ارسال شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 12:28 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

دوستانم را ستایش میکنم که به من درس عشق ومحبت ومهر وصفا و صمیمیت و بزرگواری و معرفت داده اند.

دشمنانم را سپاس میگویم که به من درس صبر بردباری تحمل و شکیبایی عطا کرده اند

وجود دشمنان باعث اعتبار بیشتر دوستان است

دشمنانم مسبب قدر شناسی بیشتر من نسبت به دوستانم شدند

صبرو بردباری و شکیبایی بدون دشمنان واقعی اتفاق نمی افتاد

دوستانم به من درس عشق و دشمنانم درس زندگی به من دادند

دوستانم به من درس عشق ورزی میدهند و دشمنانم به من اهمیت عشق ورزیدن

دوستانم عرض زندگی ام را وسعت می دهند و دشمنانم عمق آن را

ارزش دوستان را دشمنان به من یاد آوری میکنن

عمق عشق ورزیدن حاصل زحمت های دشمنان است

دوستانم برایم نعمت و دشمنانم برایم حکمت هستند

دوستان خوب نعمتی آشکارهستند نعمت وجود دشمنان بعداآشکار میشود

اگر رنج دشمنان نباشد دوستان مشخص نمیشود

دوستانم آرامش مرا زیاد کرده ودشمنانم ارزش واقعی این آرامش را

به واسطه دشمنانم ارزش دوستانم دو چندان شده است

هنر عشق ورزیدن آسانترین درسی است که در مکتب دشمنان تفهیم میشود

 



ارسال شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 9:48 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ...

ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...

و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...

و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ...

و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم !

می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

 



ارسال شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 20:40 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


شعر فوق یکی دیگر از اشعار فریدون مشیری است که می توان گفت یکی از زیبا ترین اشعار اوست

از همان روزی که دست قابیل

گشت آغشته به خون هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گدشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت !

قرن ها

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن ( موسی چومبه ) هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضمم در گلوست

و اندرین ایام ، زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیایان می کنند !

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند !

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

 



ارسال شده در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 17:40 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابری سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست .......

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام ،

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت ، از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چه چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما ، اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ،

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

فریدون مشیری « ابر و کوچه »



ارسال شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 12:13 نویسنده : [ همنفس ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]